تبلیغات
 ~$/ دختـــــــرونـہ هاے خـــــــاص \$~ - قـــرار

قـــرار

  نشستـہ بودم رو نیمڪت پارڪ، ڪلاغها را میشمردم تا بیاید. سنگ مے انداختم بهشان. مے پریدند، دورتر مینشستند. ڪمے بعد دوبارہ برمیگشتند، جلویم رژـہ میر؋ـتند. ساعت از وقت قرار گذشت. نیامد. نگران، ڪلاـ؋ـه، عصبے شدم. شاخـہ گلے ڪـہ دستم بود سر خم ڪردہ داشت پژمرد میشد. 
 طاقتم طاق شد. از جایم بلند شدم ناراحتیم را خالے ڪردم سر ڪلاغها. 
 گل را هم انداختم زمین، پاسارش ڪردم.نابودش ڪردم. گلبرگهاش ڪنده، پخش، لهیدہ شد. بعد، یقـہ پالتویم را دادم بالا، دستهایم را ڪردم در جیبهاش، راهم را ڪشیدم ر؋ـتم. نرسیدہ بـہ در خروجے پارڪ، صداش از پشت سر آمد. 
 صداے تند قدمهاش و صداے نـ؋ـس نـ؋ـسهاش... 
 برنگشتم بـہ سمتش. حتے براے دعوا، مراـ؋ـعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را بـہ دو گذشتم. هنوز داشت پشتم مے آمد. صدا پاشنـہ چڪمهایش را مے شنیدم. مے دوید صدایم میڪرد. 
 آنطر؋ خیابان، ایستادم جلوے ماشین. هنوز پشتم بـہ او بود. ڪلید انداختم در را باز ڪنم، بنشینم، بروم. براے همیشه. باز ڪردہ نڪرده، صداے بوق – ترمزے شدید و ؋ـریاد – نالهاے ڪوتاـہ ریخت در گوشهایم – در جانم. 
 تندے برگشتم. دیدمش. پخش خیابان شدہ بود. اـ؋ـتادہ بود جلو ماشینے ڪـہ بـہ او زدہ بود و رانندہ اش هم داشت توے سر خودش میزد. سرش خوردہ بود روے آسـ؋ـالت و خون، راـہ ڪشیدہ بود میر؋ـت سمت جوے ڪنار خیابان. 
 ترسخوردہ – هول دویدم طر؋ـش. بالا سرش ایستادم. 
 مبهوت... 
 گیج... 
 منگ... 
 هاج و واج نگایش ڪردم. 
 در دست چپش بستـہ ڪوچڪے بود. ڪادو پیچ. محڪم چسبیدہ بودش. نگاهم ر؋ـت ماند روے آستین مانتویش ڪـہ بالا شده، ساعتش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگاهم برگشت سمت ساعت خودم... 
 چهار و چهل و پنج دقیقه! 
 گیج – نابود. نگاـہ ساعت رانندہ ڪردم. ساعت چهار و پنج دقیقـہ بود...!!!



تاریخ : چهارشنبه 12 خرداد 1395 | 04:58 بعد از ظهر | نویسنده : SAHAR | ×نظـــــــرات دوســــتان×

  • paper | زرین باکس | ماه دامین